آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

170.آمیتیس غرغرو!

واااااااااای امروز رسما دیوونه شدم:( انقدرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر غر زدی که دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار:( پس فردا تولد آنیتا ئه و فردا مهمونی داریم ... مامان هنوز کادو نخریده بود و گفت بیا با هم بخریم:دی منم که یه چیز میخرم برای آنیتا در آخر میشد برای آمیتیس:دی خرید رو گذاشتم به عهده ی مامان ... گفتیم بریم الماس خرید کنیم ... رفتیم و چیزی که خوشمون بیاد و بدرد اون بخوره نیافتیم ... رفتیم ناهار و چون استامینوفنت رو یادم رفته بود بیارم رفتم از داروخونه بگیرم که فقط ایرانی داشت ... میخواستم بهش بدم یه ذره چشیدم عیییین زهرمار ... دادم به بچه و هر چی از صبح خورده بود بالا آورد طفلی:( من بچه بودم دو تا شربت داشتم که بهشون...
29 خرداد 1392

169.جام جهانی

دیروز برای 4امین بار رفتیم جام جهانی:) هوراااااااااااااااااا البته من فوتبال دوست نیستم ولی برای این یکی خوشحال شدم ... البته رفتیم خیابون گردی دیدم اعصابم اصلا نمیکشه:( یعنی پیر شدم؟؟؟! حوصله ی تو ترافیک بودن رو نداشتم! از اقدسیه رفتیم تا سر فرمانیه و برگشتیم خونه! همین!!! ولی تقریبا 1.5 ساعت شد! 
29 خرداد 1392

168.دندون سوم

دو روزه یه سره غر میزنی:( یعنی اعصاب واسم نذاشتیا:( دیشب باز بد خوابیدی ... خوابت میومد تا میخوابیدی بیدار میشدی:( در آخر دیدم اندکی داغی که بهت یه ذره استامینوفن دادم و خوابیدی ... امروز از بسسسسسسسسسسسس ناله کردی اعصابم خرد شد و زنگ زدم وقت گرفتم و بردمت پیش دکتر پروند ... معاینه ت کردن و گفتن دونه های ریزی تو تنت هست که من ندیده بودمشون! از بس ریزن! گفتن واکسن داره اثر میکنه ضمن اینکه اتمالا داره دندون درمیاره ... برای جوشهای صورتت یه پماد ساختنی دادن و آهن ت رو عوض کردن و همین! رفتیم خونه ی مامان اینا و تو موندی اونجا و من رفتم داروهات رو گرفتم ... برگشتم خوابیده بودی ... عصری داشتم باهات بازی میکردم دهنت رو باز کردی دیدم دندون بالاییت س...
28 خرداد 1392

167.امروز ما!

امروز بعد از حرف زدن با مرضی هنوز حالم بد بود ... زنگ زدم به مهسا و گفت مامانم میگه بیا اینجا ... خلاصه کارامو کردم و رفتم خونه ی میتراجون ... روز خوبی بود ... مصاحبه ی مطبوعاتی رییس جمهور جدید هم بود ... به دلم نمیشینه چرا؟! به قدر قبلی بدم نمیاد ازش ولی هیچ حسی بهش ندارم! خاتمی رو دوست داشتم ولی این یا اون! رو نه!!! حالا اصن به من چه؟! مهمش این بود که یکی آخر جلسه داد زد روحانی یادت باشه موسوی باید باشه:) و فوری قطع شد!  بعد از ظهر هم مهسا رو با خودم آوردم خونمون و عمو قاسم هم اومد و شام اینجا بودیم و تازگیا رفتن ... همین!
27 خرداد 1392

165.شهرکتاب

دیروز انتخابات ریاست جمهوری بود ... من از 4 سال پیش عهد کردم دیگه نرم رای بدم و نرفتم ... امروز نتایج اعلام شد و دکتر حسن روحانی با 18 میلیون و اندی رای با اختلاف زیادی برنده شد ... در مورد سیاست حرف نمیزنم چون نه سوادش رو دارم و نه به وبلاگ تو ربط داره:) اینام صرفا جهت ثبت در تاریخ ه:) و اینکه قصه ی امروز ما در همین مورده:) قرار بود اگه روحانی رییس جمهور بشه ملت برن هفت تیر جمع بشن ... من خیلی دلم میخواست برم ببینم شور و شوق 4 سال پیش هست یا نه؟! مرتضی اومد و رفتیم البته نه هفت تیر ... رفتیم نیاوران ... شلوغ بود ولی من بجای شاد شدن کلی گریه کردم:( بازم ولش کن! ولی اون شورو شوقی که اونموقع داشتیم نبود ... انگار همه فقط دلشون میخواست شاد با...
25 خرداد 1392

164.آمیتیس و هدیه ش

من عاشق بازی کردن تو با این دوستتم:دی من میگم اژدهائه چون دوست دارم اژدها باشه و نماد سال تولدت:دی ولی اصولا دایناسوره:)) در هر صورت خیلی بانمک باهاش بازی میکنی ... مخصوصا دستاشو که میگیری و راه میبریش من کلی خنده م میگیره:* خیلی بانمک از اون بغل درش آورده بودی و دستشو گرفته بودی باهاش میرقصیدی:* کاری که تا دست ما رو میگیری انجام میدی:* عاشقتمممممممممممممممممممممم ...
25 خرداد 1392

163.گوگولی جات!

دیروز رفتیم خونه ی دایی افشین اینا ... آنیتا همیشه از این تتو برچسبی ها داره که خیلی خوشگلن ... از سیما پرسیدم گفت از یه پاساژ سر دولت میگیره ... خلاصه اول رفتیم اونجا و برات تتوهای خوشگلانه خریدیم:* اکثرش رو برات گل سرخ برداشت گل سرخ مامان:* اینم همون دیروز زدیم برات به انتخاب آنیتا و به همون دستی که اون میخواست:*... یه دونه هم برای آنیتا زدیم که دقیقا همونی بود که خیلی خوشم اومد و یه دونه بود:دی ولی خوب بچه همونو میخواست:* باز میرم برات میخرم اشکال نداره مامانی:* بعدش آهان این قاب عکسای گوگولی رو هم خاله آزاده آورده برات:* میزم خیلی تمیزه نه؟:)) اینم بمب کالری که دیروز خاله یاسی گفت بعنوان صبحونه بهت بدم که خوشمزه بود و...
25 خرداد 1392

162.داستان خانواده ی ما!

این کتابه خیلی بامزه س ... داستان خانواده ی ماست ... اسم دخترمونم آمیتیس ه:* برامون کتاب نوشتن:)) همچین خانواده ای هستیم ما  اینو خاله بهاره و عمو حمید برات پیدا کردن و گرفتن:) دستشون درد نکنه:* و بدین گونه بود که این قصه کاملا بی سر و ته تموم شد! خداییش اگه اسمای ما نبود کی میخرید اینو؟:)) ...
25 خرداد 1392